پارت اول

پارت ۱: برخورد در غبارِ خاکستری

پاییزِ امسال، شهر رنگِ دیگری داشت؛ رنگی شبیه به دل‌تنگی‌های بی‌دلیل و مهِ غلیظی که هر صبح، خیابان‌های قدیمی را در آغوش می‌کشید.

هلیا، درحالی‌که بندِ کیفِ چرمی‌اش را با انگشتانِ سردش می‌فشرد، از پله‌های اتوبوس پایین آمد.

صدای ترمزِ اتوبوس در فضای خیسِ میدان پیچید و بوی تندِ لاستیک با عطرِ نمناکِ سنگفرش‌های خیابان در هم آمیخت.

چترش را باز نکرد؛ ترجیح می‌داد قطرات ریز و سردِ باران، روی گونه‌هایش بنشینند و شاید، کمی از هیاهوی ذهنش بکاهند.

او از آن دسته آدم‌هایی بود که در شلوغیِ شهر هم همیشه به دنبالِ گوشه‌ای دنج برای تنهایی می‌گشتند.

امروز، روزِ عجیبی بود؛ یک نوع بی‌قراریِ مبهم که از صبح در قفسه‌ی سینه‌اش لانه کرده بود.

همان‌طور که سرش را پایین انداخته بود و با قدم‌های کوتاه از کنار ویترینِ قدیمی‌ترین کتاب‌فروشیِ راسته خیابان می‌گذشت، صدای درِ مغازه بلند شد.

زنگوله بالای در، نوایی فلزی و لرزان داشت که انگار با ضربانِ قلبِ او تنظیم شده بود.

بدون اینکه سر بلند کند، ناگهان تنه محکمی به کسی خورد.

صدای برخوردِ کتابی با زمین، سکوتِ لحظه‌ایِ فضای آن کوچه را شکست.

هلیا سریع ایستاد؛ قلبش برای یک لحظه متوقف شد.

همزمان که خم شد تا کتاب را از گِل و لایِ اندکِ روی زمین بردارد، صدایی آرام و خش‌دار، مثلِ صدای ورق خوردنِ کتاب‌های قدیمی، در گوشش پیچید:

«متاسفم… حواسم نبود. انگار کتاب، مسیرش رو گم کرده بود و حالا برگشت پیشِ خودم.»

هلیا سرش را بلند کرد.

اولین چیزی که دید، چشم‌های تیره و عمیقِ مردی بود که در قابِ درِ چوبی ایستاده بود.

نگاهِ سامان، حاویِ نوعی خستگیِ زیبا بود؛ انگار سال‌ها بود که منتظرِ یک اتفاقِ ساده در این عصرِ بارانی بوده باشد.

او کتِ پشمیِ قهوه‌ای به تن داشت که لبه‌های آستینش کمی ساییده شده بود.

هلیا کتاب را که «صد سال تنهایی» بود، به سمت او گرفت.

انگشتانشان برای کسری از ثانیه با هم تماس پیدا کرد؛ نوعی جریانِ الکتریکی، کوچک اما ملموس، مثلِ جرقه ی برخوردِ دو سنگِ آتش‌زنه.

سامان لبخندی زد که نیمی از آن در سایه‌ی چترِ مغازه پنهان بود.

او گفت: «فکر کنم این یعنی سرنوشت ازت خواسته این کتاب رو برام بیاری. آخه دقیقاً همون لحظه‌ای که می‌خواستم برم بیرون، از دستم افتاد.»

هلیا احساس کرد گونه‌هایش از ترکیبِ سرما و شرم، داغ شده است.

او فقط توانست زمزمه کند: «ببخشید، من خیلی عجله داشتم… نباید این‌قدر حواس‌پرتی می‌کردم.»

سامان نگاهش را از او نگرفت؛ انگار داشت خطوطِ صورتِ هلیا را در ذهنش نقاشی می‌کرد.

او پاسخ داد: «عجله توی این شهرِ بارونی، فقط باعث می‌شه لذتِ دیدنِ اتفاقاتِ غیرمنتظره رو از دست بدی.»

هلیا برای لحظه‌ای احساس کرد که زمان در اطرافشان کش آمده است.

صدای ماشین‌ها، بوقِ ممتدِ دوردست و حتی صدای قطراتِ باران که حالا شدیدتر شده بود، به پس‌زمینه رانده شد.

تنها چیزی که مهم بود، آن لحظه، آن کتابِ خیس و مردی بود که با نگاهش، آرامشِ عجیبی را به وجودِ او تزریق می‌کرد.

سامان یک قدم جلوتر آمد و چترش را کمی بالاتر گرفت تا چترِ او هم در پوششِ پناهگاهش قرار بگیرد.

او گفت: «فکر کنم دیگه نمی‌شه توی این بارونِ شدیدِ مسیر رو ادامه داد. فکر می‌کنی بشه توی اون کافه که انتهای خیابونه، یه قهوه خورد و منتظرِ بند اومدنش موند؟»

هلیا تردید داشت.

او همیشه می‌دانست که به غریبه‌ها اعتماد نکند، اما این‌بار، در صدای سامان چیزی وجود داشت که اعتماد را ساده جلوه می‌داد.

او سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد.

 

سامان چتر را طوری نگه داشت که هلیا کاملاً در امان بماند.

در حالی که شروع به قدم زدن کردند، هلیا فهمید که زندگی، از همین لحظاتِ کوچک و بی‌برنامه شروع می‌شود.

او نمی‌دانست، اما این اولین پله از یازده پله‌ای بود که قرار بود زندگی‌اش را برای همیشه تغییر دهد.