پارت دوم

کافه گرم بود و بوی قهوه تلخ و دارچین فضای آنجا را پر کرده بود. سامان چتر را گوشه‌ای گذاشت و هلیا روی

 صندلی چوبیِ کنار پنجره نشست. قطرات باران روی شیشه، مثل نت‌های موسیقیِ بی‌نظمی می‌لغزیدند.

 سکوت بین‌شان سنگین نبود؛ نوعی آشناییِ غریب در سکوت بود که باعث می‌شد هلیا احساس امنیت کند.

 سامان سفارش قهوه داد و مقابلش نشست. نور چراغ‌های کافه، سایه‌هایی نرم روی صورتش می‌انداخت. او

 کتابی که هلیا برایش آورده بود را روی میز گذاشت و انگشتانش را به آرامی روی جلدش کشید. «من زیاد

 کتاب می‌خونم، اما هیچ‌وقت کتاب‌هام این‌قدر ماجراجو نبودن که بیان توی خیابون و با آدم‌ها برخورد

 کنن.» هلیا خندید؛ خنده‌ای که انگار دیوارِ بین‌شان را کمی فرو ریخت. بحث به علایق‌شان کشیده شد؛ به

 موسیقی کلاسیک، به دلتنگی‌های شهر بزرگ و به اینکه چطور آدم‌ها در شلوغی، تنهاتر می‌شوند. ساعت‌ها

 گذشت؛ بدون اینکه متوجه شوند زمان چطور از میان انگشتانشان فرار می‌کند. وقتی که کافه خلوت شد و

 پیش‌خدمت‌ها شروع به چیدمان دوباره صندلی‌ها کردند، هلیا فهمید که باید برود. اضطرابِ مبهمی در

 دلش پیچید؛ ترس از اینکه این ملاقاتِ رویایی، مثلِ یک خوابِ کوتاه به پایان برسد. سامان او را تا ایستگاه

 تاکسی همراهی کرد. باران آرام‌تر شده بود و مهِ رقیقی خیابان را پوشانده بود. وقتی تاکسی رسید، سامان

 مکثی کرد؛ دستش را به سمت جیبِ کتش برد، انگار می‌خواست شماره‌اش را روی تکه‌ای کاغذ بنویسد، اما

 لحظه‌ای بعد، انگشتانش را بیرون آورد و مشت کرد. «بهتره… بهتره زودتر بری تا به ترافیکِ آخر شب

 نخوری.»

 همین. فقط همین جمله را گفت. هلیا سوار شد و تا زمانی که ماشین از پیچ خیابان گذشت، به عقب نگاه

 کرد. سامان همان‌جا، زیر چراغ برق ایستاده بود؛ تنها، شبیه به تکه‌ای از خاطره‌ای که هنوز ساخته نشده

 است. چرا شماره‌اش را نداد؟ این سوال مثل خاری در ذهنِ هلیا فرو رفت. آیا او هم از ادامه دادنِ این

 رابطه می‌ترسید؟ یا شاید، او هم از دنیایِ خودش واهمه‌ای داشت که نمی‌خواست کسی را در آن شریک

 کند؟ شب، برای هلیا طولانی‌تر از همیشه گذشت؛ پر از سوال‌هایی که هیچ جوابی برایشان نداشت و فکری

 که لحظه‌ای از سامان دور نمی‌شد.